تبليغاتX
::. یه چیزی رو میدونی؟؟ .::

دوست دارم خیلی...

................................................................................................................ .................................................................................................... > ..................................................music& amare bazdid............................................
>

...............................................................................................................................

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

شهریور 1388
شهریور 1386
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

: پیوندها

 

.:: قالب های رایگان ::.

 
 

 
 

: طراح قالب

 

 
 
کاش...
کاش همه خواب بود و رویا ...کاش هنوز نرفته بودی .... خیلی منتظر موندم نیومدی...جشم هام خیس از نبودنت و پر از غم از رفتنت..

خیلی سخته دیدم داری میری اما نتونستم نگهت دارم...این همه عشقو کی دیده بود؟

کاش بودیو اشکامو میدیدی......

کاش نابودیه زندگیمو میدیدی .....بی انصافیه

کاش شادیو بهم برگردونی...

کاش...کاش...کاش...

| +| نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
به یاد قدیما
بعد از ۲ سال دوباره اومدیم سراغ این بلاگمون!

 علیرضای عزیزم باورم نمیشه باورم نمیشه ۲ سال گذشته و من و تو هنوزم با همیم! راه سختیو طی کردیم (البته بیشتر اون اوایل) اما دیگه تموم شد٬ از حالا به بعد فقط خوشی در انتظارمونه....در حالیکه نسبت به ۲ سال پیش یه ذره بزرگتر شدیم نه؟

میخوام بدونی که همیشه دوست داشتم و دارم ٬حتی اگه ازت دور بشم هیچوقت فراموشت نمیکنم چون با یاد عشق تو جون میگیرم.....

خوب بره امروز بسه پرو میشی!

                                                                       .....ایناز۲۲/۶/۸۶.......

| +| نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
به امیداینکه ان روزها دیگر نیایند...

چند روزی بود که هوای دلمون بارونی شده بود ،خورشید دلمون غروب کرده بود،اون روزا از همه روزا دلگیرتر بودن!چون روزای جدایی قلبامون بودن!ولی اونا اشتباه میکردن چون دلای ما هیچ وقت از هم جدا نمیشن مگه نه؟

اون روزا وقتی تنگ غروب از پنجره ی دلم به پاییزی شدنش نگاه میکردم ،وقتی دیگه تورو توش نمیدیدم،دلم بدجوری می لرزید!

دعا دعا میکردم که یه بارون بهاری بیاد و غما رو با خودش ببره تو جوی همه کینه های از بین رفته!       

دعا دعا میکردم بعد این بارون خدا تورو به عنوان خورشید دلم بکاره  اونجا و بعدش هم یه رنگین کمون توش بذاره ،یه رنگین کمون که از خوشگلی واسه اسمون تازگی داشته باشه!

از خدا خواستم که اونوقت تو دست ببری به رنگ عشق و یه گل رز بهم هدیه بدی و دیگه به رنگ تنفر هیچ توجهی نکنیم!

خدایا هزار هزار بار ازت ممنونم که وقت تنهایی به درد و دل هام گوش دادی و اونها رو برام مستجاب کردی!

 

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
اپدیت نیست... درد دل منه...

سرد سرد،هوا پر از سوز شده ...

از ماشین پیاده می شوم. به گوشه ای می روم و های های گریه می کنم.180 کیلومتر راه را طی کرده ام که تنها گریه کنم.در شهر، دیگر جایی نیست که برای یک دم هم که شده ،بتوانی تنها باشی و مطمئن از اینکه کسی نگاهت نمی کند.1 ساعت....2ساعت......اکنون صبح شده و چشمانم خیس از اشک .هر چه با خود فکر می کنم که علت گریه ام چه بوده،دلیل خاصی پیدا نمی کنم.دلم پر است،نه از این و آن،بلکه احساس می کنم لازم است.مطمئن نیستم که این حالت مخصوص من است یا اینکه همه به آن دچار می شوند،یا حداقل عده ای.اگر همه این گونه اند،به کجا می روند؟خلوت تنهاییشان کجاست؟ می توانم حدس بزنم که هر کسی در این دنیا نیاز دارد که مواقعی تنها باشد.تنهای تنها...جایی که مطمئن باشد جز خدایش هیچ کس وجود ندارد.

خلوت تو کجاست؟ اگر احتیاج به گریه داری،کجا می روی؟

منتظرم......

دلم گرقته است.....

دلم....

| +| نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384 توسط علیرضا و آیناز   |  ارسال به دوستان
 
همیشه دوست داشتم...
برای ایناز عزیزم که میدونم از دستم خیلی ناراحت و دلگیره :

 

هميشه دوست داشتم صداي را بشنوم كه مرا به زندگي باز گرداند... هميشه دوست داشتم اوايي را بشنوم كه مرا به بهار پيوند بزند نگاهي را ببينم كه احساس دلم را بخواند و كسي باشد كه مرا تنها بخاطر خودم بخواهد  فقط خودم  چشم و دلم دوست ارزوهاي من شدن... قلبم فريبه خیلی ها را نخورد... نگاهم جلوه ي اراسته دروغ را فهميد... و خيلي ها را نديد. عاقبت همان شد كه ميخواستم. گل شقايق را دوست داشتم. امد به نزدم و عجيب ماندگار شد در دلم

| +| نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
خیس بارون رویا...

تو اون شب بارونی پشت پنجره اتاقت ...

راستی تو چطور خوابیده بودی؟چطور؟

منکه خیس خیس زیر بارون وایساده بودم

نمیدونم خواب هم میدیدی یا نه؟

منکه تو رویاهام هر لحظه به تو فکر میکردم.... فکرمیکردم که تو پنجره رو باز میکنی

وقتی بیدار شدی پرده رو کنار زدی یانه؟؟؟

درسته که من خیس خیس رویاهام بودم درسته چشمام پر از اشک بود ولی چشام می دید که تو

گوشه پرده رو کنار زده بودی و میخندیدی...

تو همون شب بارونی پشت پنجره اتاقت شاید تو فکر کردی که بزرگترین ضربه رو بمن زدی ولی بازم هم من عاشق تر شدم...

| +| نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
تولد بابایی !
این متن رو میخوایم تقدیم کنیم به باباعظیمی گل و مهربونمون که با دل و جون دوسشون داریم:

در یکی از روزهای پاییزی یه نفر به دنیا اضافه شد

یه نفر که به اندازه ی صد نفر در دلها جای گرفت

یه نفر که اومدو همه رو شیفته ی خودش کرد

شیفته ی کردارش،رفتارش.....

یه نفر اومد که وقت اومدنش هوا بارونی شد

نه به خاطر بارونی شدن دل ابرا

به خاطر بارونی شدن دل فرشته ها ،

اونا گریه میکردن چون یکی از ازشون کم شد و اومد پیش ما! 

 

 بابا عظیمی گل تولدتون مبارک!                                    " .... ایناز.... "                                

 

 

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
یاد اولین روزهای اشنایی
سلام ... داشتیم با ایناز فکر میکردیم...به اولین روزهای اشناییمون... اون روزهای زیبا... که البته هنوز هم ادامه داره... ایناز نازم چند تا از نوشته های اونروزها رو تو این اپدیت نوشته...

می خوام آیناز نازم بدونه که خیلی بیشتر از گذشته دوستش دارم و بهش وابستم...

.....................................................................................................

فصلی نو بر دفتر زندگی

خوشحالم,خوشحالم از اینکه میخواهم یک زندگی نو,یک دوران نو را با یک دوست نو آغاز کنم.

خوشحالم که بعد از تمام شب گریه ها,بیداری ها,بیقراری ها این روزها میتونم با یاد یک نفر بخوابم,به امید شنیدن صدای یک نفر از خواب بیدار شوم.

این روزها زندگی ام نو شده است,تازه شده است,احساس زندگی کردن دارم,دیگر دلم باور نمیکرد بعد از تمام شکست ها فرصتی نو برای دوست داشتن و برای دوست داشتنی بودن یافت,باور نداشتم سرانجام دوران تکرار و بازهم تکرار تکراری ها تمام خواهد شد ولی سرانجام پیدا شد آن گم کرده ی من, آن غریبی که اشنا بود.

می خواهم...می خواهم از ترس زندگی تاریک گذشته ی تاریک خود به نور محبت تو پناهنده شوم , میخواهم با تو از این قفس بگریزم , با تو باشم

.... و چه زیباست این دوران و این آشنایی...

                                                                                     ... علیرضا  9 /6 / 84 ...

................................................................................................................................

خیلی دوسش داری؟؟

دیروز یه نفر ازم پرسید: خیلی دوسش داری؟؟... خدایا این چه سوالی بود که یهو اینطور حالمو دگرگون کرد؟؟!!... موندم.. خودمو در جواب دادن درمونده دیدم.. چطور ممکن بود که تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم؟؟!!

تمام شب, موقع خواب, به این موضوع فکر می کردم... هر چه از خودم پرسیدم دوسش داری؟؟ دیدم این دلم جواب نمیده!!

گفتم بذار با سوال پیچ کردن دلم, جوابم رو از زیره زبونش میکشم بیرون!

پرسیدم چقدر بهش فکر میکنی؟؟

گفت : هر روز و هر شب...

پرسیدم: اگه بفهمی تمام این مدت کس دیگه ای دوست داشته چه کار میکنی؟؟

دیدم: گریست...

فهمیدم دوسش داره...

پرسیدم: تا حالا بهش گفتی دوسش داری؟؟

دیدم فریاد زد و خودش را به این طرف و اون طرف کوبید و گفت : اگر این غرور رو نمیداشتم....

                                                                                 ... آیناز 11 / 6 / 84 ...

.............................................................................................................................

 تنهایی های شبانه

در این ایام,تنها شب هاست که تنهامیشم,تنها شبهاست که فرصت فکر کردن دارم.

در تنهایی خود به گذشته و حال و اینده فکر میکنم... به آیناز عزیزم...آه آینازه عزیزم,امشب بیش از هر شب دیگر,بیش از هر لحظه و زمان دیگری به تو فکر میکنم و به تو محتاجم.

امشب باز یاده تو بیقرارم کرده,امشب دیگر طاقت تنهایی رو ندارم,آیناز نازم,دلم برای دیدن تو پر میزند.     باز به تو فکر می کنم,دستای من گرمی دستای تو رو میخوان ,چشمای من نگاهای تو را, نگاه های پرشرم و حیا و با محبت تو رو میخوان.

امشب بازبه صدای تو , به حرف های تو که همیشه تو ذهنمه فکر میکنم و به آنها دلخوشم.                   منتظرم و امیدوار به اینده ای نزذیک که تو را خواهم دید, که صدای تو را خواهم شنید و باز گرمی دستای تو را لمس خواهم کرد و باز ارام خواهم گرفت...

                                                                                       ... علیرضا 13 / 6 / 84 ...

........................................................................................................................................

نمیدانم!!

  ـ نمیدانم از کجا شروع گشت این اشنایی شیرین!
ـ نمیدانم با تو ماندن و خواندن تا کی پایدار خواهد ماند؟!
ـ نمیدانم در چشمان تابان و درخشانت چه بود که مرا پایبندت ساخت؟!
منی که لیاقت این چشمان را نداشتم !
ـ نمیدانم با من چه کردی که دل بی تاب و بازیگوشم دیگر فقط نوای دل تو را می نوازد!
ـ نمیدانم دلت تا کی مرا خواهد خواند؟
ـ نمیدانم دلت اسیر عشق است یا نه؟
ـ نمیدانم چشمانت حسرت دیدن مرا دارند یا نه؟
ـ ‌نمیدانم گوشهایت خواستار شنیدن صدای من هستند یا نه؟
ـ‌ نمیدانم بیداریت به امید دیدن من است یا نه؟
ـ نمیدانم... نمیدانم... نمیدانم !
 من فقط میدانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام!             
                                                                                            ... آیناز 19 / 6 / 84 ...  

...................................................................................................................

    تنها راز زندگی ام

در چشمان تو نگاه میکنم تا خود تنهایی مرا درک کنی
آنگاه در من لانه می سازی و خود را پرنده ی اندیشه ام قرار می دهی و درون قلبم جای می گیری و خواهی فهمید که با تمام وجودم می گویم :  دوستت دارم
چشمانم را بذر بهارت, قلبم را نذر نگاهت, وجودم را بال پروازت و نگاهم را چشم به راهت قرار خواهم داد و با تمام وجودم می گویم: دوستت دارم
برای تو خواهم گفت تنها راز با ارزش زندگی ام و تنها ناگفته ی خود, که تو نمی دانی,  و می دانم که سرانجام خواهی دانست که :دوستت دارم


و حال چشمانت را قاضی و نگاهت را دادگاه و دل را دلیل قرارده
                                                                                          ... علیرضا 6 /7 / 84 ...

...............................................................................................................................

ما دو پروانه بودیم که عاشقانه به دور شمع می چرخیدیم...گرمای عشقمان انقدرزیاد بود که شعله های شمع ـ بااینکه خود را به ان میزدیم ـ بال های مارا نمیسوزاند!اما........!
اما ناگهان سوختم وقتی به یاد اوردم ...ان روز تلخ را....ان عصر غم انگیز را...ان لحظه ی مرگبار را....ان گفتگوی کشنده ... ان سخن شکه کننده ..که به مانند تیری در قلبم فرو کردی........! 

                                                                                    ... آیناز 29 / 7 / 84 ....

                  

 

 

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 
و باز من تنهایم...
تو اتاقم نشسته ام, تنها مثل هميشه و فقط ياد تو مرا همراهي ميكند....!
و تنها صداي كه به گوش ميرسد صداي باد است كه سكوت را بهم ميزند!
و تنها باران اشك است كه از چشمهايم سرازير ميشود!
امشب خيال بودنت در زندگيم پررنگتر از هميشه جلوه ميكند!
خيالي كه جاودان است و مانند رنگين كمان آسمان هفت رنگ دارد در خيال من!
بخاطر عشقت شمعي روشن كرده ام.. شمعي سوزان و گرم...
پنجره اتاقم را بسته ام كه مبادا باد شمع را خاموش كند ......
دلم تنگ است خدايا....دلم تنگ است...!
دستانم بدنبال گرماي دستانت مي گردند .. امشب...
دلم ميخواهد صدايت نوازشگر گوشهايم باشد نه خيالت...
كاش امشب بجاي اينكه خيالت مرا همراهي ميكرد..
نفس هايت مرا هدايت ميكردند....!

| +| نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384 توسط علیرضا و آیناز  |   |  ارسال به دوستان
 



All Rights Reserved

................... .................................................................................................